عبد الرزاق اللاهيجي
295
گوهر مراد ( فارسى )
پس از هيبت خداى تعالى ، گداخته شد و گرم گرديده و از او كفى به هم رسيد و دخانى برخاست ، پس آفريد از دخانش سماوات را ، و از كفش زمين را « 1 » . پس مجموع اين اخبار ، دال است بر اينكه مراد از قلم و عقل و جوهر كه اول مخلوقاتند ، شيء واحد باشد و الا تناقض لازم آيد . و بدان كه قول به تعيين عدد عشره در عقول مجرّده ، مجزوم به حكما نيست ، به اين معنى كه قائل به امتناع زياده بر اين باشند ، بلكه قول به عشره بنابراين است كه دليل ، دلالت بر همين عدد كرده چنان كه سابقا اشاره به آن شد . پس تواند بود كه عدد عقول طوليّه بيش از اين باشد ، به اين معنى كه ما بين عقلى كه مبدأ فلك اوّل است و واجب الوجود ، عقول كثيره موجود باشند . و شيخ در اشارات ، به طريق تنكير گفته كه « 2 » : « فمن الضّرورة أن يكون جوهر عقلي يلزم عنه جوهر عقلي و جرم سماويّ » « 3 » . و خواجه - قدّس سرّه - در شرح فرموده كه اين كلام دال است بر اينكه شيخ جازم نيست به بودن عقل اوّل مبدأ فلك اوّل ، إذ لا سبيل إلى ذلك ؛ بلكه حكم اجمالى كرده كه مصدر فلك اول « 4 » بايد كه جوهرى باشد عقلى ، اعم از اينكه اول جواهر عقليه باشد يا غير آن . ليكن اگر فلك اوّل ، فلك ثوابت باشد ، چنان كه مذهب بعضى از اقدمين است ، پس مصدرش عقل اوّل نتواند بود ، بنابراين كه « 5 » در عقل اوّل ، كثرت جهات به مرتبهاى نمىرسد كه اسناد جميع ثوابت به آن توان كرد ؛ بلكه بنابراين مذهب ، مصدر فلك اوّل « 6 » عقلى خواهد بود بعد از عقل اوّل ، انتهى مفاد كلام المحقق « 7 » . و اين سخن دلالت كند بر اينكه عقل دوّم ، مصدر فلك ثوابت تواند شد
--> ( 1 ) تفسير كبير 29 - 30 / 78 ، شرح نهج البلاغة ابن أبى الحديد 1 / 85 ، بحار الأنوار 54 / 308 . ( 2 ) الف ، ب : « كه » ندارد . ( 3 ) اشارات 3 / 243 . ( 4 ) ب : « اوّل » ندارد . ( 5 ) الف : « اينكه » ندارد . ( 6 ) الف : اعظم . ( 7 ) اشارات 3 / 243 .